پارت بیست :

پنج‌شنبه شب، وقتی مقابل آینه ایستاد تا آماده شود، چند لحظه به خودش خیره ماند.
دختری که در آینه می‌دید، همان دختری بود که به مادرش قول داده بود.
اما حالا داشت همان قول را می‌شکست.
گوشی‌اش دوباره روشن شد.
پیام سروش بود.
«منتظریم قهرمان.»
روشا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی را داخل کیفش گذاشت.
نه با اطمینان و نه با آرامش، بلکه با این امید که بتواند قبل از این

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Terlan

    4

    وایی نهه چرا حس میکنم پای حاجی توکلم به بازی کشیده میشه🧐؟؟

    ۳ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    🙈🙈🙈🙈

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    رمان باحالیه ولی من هنوز درگیر اینم بدونم بازی چیه دقیقا؟

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    بازی‌ای که روشا انجام داد؟ یجور بازی هوش و ریاضی که شرط بندی سرش میشه

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    0

    نه روشا قولتو به مامانت نشکن.. چقدر از آدمای بدپیله که وقتی یه چیزی میخوان چه خوب چه بد باایید بهش برسن، بدم میاد من

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    وسوسه...

    ۲ روز پیش
  • بهار

    0

    همه میگن یک بار ولی تکرار و تکرار و تکرار

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️